مندرج در چشم سحر

روزها در جستجوی اوج پرواز جهان،
در میان قطعه‌های‌ خفته در آغوش باد،
من مهندس می‌شوم،
با سنجش معیارها،
تا بسازم کیفیت را،
در دل ابزارها.

​تا که می‌تابد شعاع نور بر این لنزها،
می‌شوم صیاد لحظه،
پشت قاب بی‌صدا.
نرم می‌لغزد نگاهم روی گیمبال روان،
می‌کشد تصویر را از دید خواب.

می‌روم تا خلوت ناب مُرکب،
روی خط،
غرق در امواج صوت و،
زخمه‌ی پرشور تار…

​لیک این پرواز و تصویر و صدا،
این همه خط و شکوه سازها،
بی‌حضور او،
تهی و بی‌بهاست.
اوج شادی با سحرنازم رهاست.

​گر نباشد او،
چه سود از اوج بال؟
گر نباشد او،
پریدن در دل ابرا خطاست.

کل این دانش،
تمام این هنر،
پیش چشمان پر از مهرش دگر
رنگ می‌بازد،
که او معنای‌ ناب زندگی است.

​من مهندس می‌شوم،
خط نابی می‌کشم،
تا که طرح خنده‌اش را،
بر جهانم حک کنم…

شادی پایان من،
در انتهای راه نور،
شادی من،
با سحرنازم در این پروازهاست.

بازگشت به اشعار نو