در شب سردی که یادت مانده بر جا،
نور مهتاب از شکاف پنجره،
میخزد آرام در این خلوتم.
سایهات پا مینهد در این اتاق،
چشم میبندم تو را حس میکنم،
لیک خالی مانده دستانم ز تو.
تنگ شد این دل برایت،
مثل دریایی که میجوید شبانه آفتاب،
چون روانی که دلیل خویش را گم کرده است.
عکسهایت در سکوت سرد شب،
خیره بر من،
بیصدا و بیجواب.
من بپرسم تا کجا رفتی چنین؟
پاسخی اما نمیآید به گوش،
کس نمیداند چگونه باز جویم راه تو.
نام تو در پرسههای هر شبم،
من تلاش بیثمر کردم که از یادت برم،
تو هنوز هم در درونم زندهای.
مثل بادی بیجهت در شورهزار.
آه…
جنگیدن چه بیهوده نمود،
چون که با هر ضربهی این قلب زار،
تو دوباره میشوی در من پدید.
کاش میشد تا زمان را پس کشم،
تا تو را محکمتر از پیشت کشم در بازوان،
حرفهایی را که پنهان مانده بود،
باز میگفتم عیان.
لیک اینک،
گوش این دوران کر است،
جای تو خالیست اینجا،
بیشتر از درد و از فصل فراق.
گر قلم در دست من در هم شکست،
جای این قلب شکسته میکشد فریاد درد:
گر بیایی روزی از این کوچهها،
من در اینجا منتظر خواهم نشست،
چشم در راه صدای پای تو،
همصدای پای آب.