میان بوق و آهنهای رنگین،
من از جنس همین شهرم،
ولی تنهاتر از هر عابر غمگین.
نقاب قدرت دیرینه سنگین است،
و لبخندی که میپوشم،
دُرآگین است.
فراری از نگاه چشمهایی سرد،
که میجویند در من،
ردّ یک درد.
تنم در کورهی رنجی گدازید،
کسی از درد خاموشم نپرسید.
جماعت در کمین تا یک شکافی،
هویدا گردد از بنیاد این کوه،
که تسکینی بیابد قلب اندوه.
چه تاوان گرانی داشت افسوس،
نجابت در میان جمع یاران.
لبم بستم مبادا سقف خانه،
فرو ریزد چو آوار زمستان.
ولی در مسلخ نامردمیها،
رها گشتم میان شهر، تنها.
در این غوغای بیرحم پر از راز،
خدا را شکر…
میفهمد سحرناز.
میشناسد دردهایم،
مینشاند مرهمی از عشق خود،
بر زخمهایم.
وگرنه ای دریغا،
تمام این هیاهو را،
به روی شستی سرد پیانو،
مینواختم زار،
و با خطی ز جنس جوهر و نی،
مینوشتم دردهایم را به دیوار.