پشت پرچینهای این باغ غریب،
آب چشمه در مسیر درهها،
طعم تلخ خاک مرده میدهد.
هیچکس در خلوت این آبگیر،
عکس خود را روشن و بیغش ندید.
باد سرگردان این دشت کبود،
میکشد بر چهرهی تاریک شب،
نقش یک صبح فریبآلود را.
سایهها در ظهر تابستان داغ،
قد کشیدند از درخت واژهها.
خندهی گل در دهان باد نیز،
طعنهای بر مرگ باغستان شدهست.
مهر این خورشید سرد آسمان،
گرمی این برکههای مرده را،
میکشاند تا سکوت ریشهها…
در میان وهم این آیینهها،
من از این تکرار گنگ فاصله،
از صدای خستهی این زمهریر،
از دورنگیهای پنهان،
خستهام.
از خود این خستگی هم،
خستهام…