پنجه بر خیال نور

بر بلندای ستیغی استوار،
یک پلنگ پرغرور،
چشم در چشمان ماه نقره‌فام،
خیره مانده غرق نور.

​نیست در سر شوق صید آهوان،
فارغ از افسانه‌ی فتح جهان،
او برای لمس آن نور سپید،
دل ز تاج پادشاهی می‌برید.

​فاصله تنها دروغی تلخ بود…
در نگاه وحشی‌اش،
ماه تنها یک جهش تا سینه‌اش،
راه دارد،
یک جهش…

​پر کشید از جای خود،
پنجه‌هایش تشنه‌ی نور قمر،
یک نفس پرواز تا اوج خطر.
لحظه‌ای هم‌بستری با نور ناب،
در میان آسمان،
همچون شهاب…

​بعد از آن اما…
سقوط!
دره‌ها جسم غریبش را درون خود کشید،
هیچ باکی در نگاه او ندید.

​جاودانه شد درون یاد شب،
تا بخواند این جنون را در سکوت:
مرگ در پرواز بی‌پروا به ماه،
سخره می‌گیرد شکوه خاک را.

بازگشت به اشعار نو