سحرنازم!
جهان با تو،
سراپا نور و لبخند است،
و زیبایی،
میان چشم تو پیداست.
اگر دستم میان نت خرامان است،
وگر بیداد شعرم غرق آواز است،
دلیلش جوشش نام تو در رگهای این جان است.
قلم وقتی میان پنجه میرقصد،
چلیپای نگاهت را،
به روی صفحه میآرد.
تویی نتهای پنهان در سکوتم،
که زیبایی،
شکوه بیبدیل خندههای توست.
بمان با من،
برای من،
جهان با تو،
سرود روشن فرداست.