سالها در حسرت یک نوبهار،
در پناه سایههای انتظار،
نقشی از یک شیطنت در یک نگاه،
خندهی گرمی که بردارد ز جانم هر غباری،
من چه شیرین قصه میخواندم برای دختری…
ناگهان،
در میان بهت یک پاییز سرد،
خندهای در قاب یک تصویر ماند.
دختری با شیطنت در چشمها،
شعر رفتن،
شعر ماندن را که خواند…
“یک دلم میگویدت رفتن، دگر ماندن…”
آسمان تاریک شد،
خنده در بغض شبی خونین شکست.
تا شبی تاریک از راه آمدی،
در میان خواب پر اندوه من.
دست خود را سوی من کردی دراز
خنده بر لب،
گفتی از عمق زمان:
“تو مگر دختر نمیخواستی؟
بیا…”
خواستم دست تو را گیرم به دست،
تا ببالد جانم از رویای تو.
آه…
اما دست من در خواب و وهم،
از میان سایهات رد شد…
نشد.
قلب من در بهت بیداری شکست.
روزها رفتند و این اندوه سرد،
کنج خلوتگاه جانم خیمه زد.
دست من خالی و در بیداریام،
حسرت آغوش،
بر جان دشنه زد.
گاهگاهی در سکوت خانهام،
میرسد آوای دور و آشنا.
قلبم از درد تماشا میتپد:
“تو مگر دختر نمیخواستی؟
بیا…”
آه از این اندوه بیپایان،
دریغ و درد،
آه…