کیفرخواست

اگر هستی مرا بشنو،
تمام استخوان‌هایم،
پر از ناگفته پرسش‌های سنگین است،
که در عرشت جوابی را نمی‌یابند.
جهانم باز غمگین است.

جهان را تاج قحطی بر سرش بستی،
سپس آن را حریمی پاک نامیدی.
به من درس دعا دادی،
ولی هرگز نیاموختی،
که چون غرقه نگردم اندر این طوفان وهم‌آلود.

در اینجا کودکان پیش از صدایت،
سکوتت را می‌آموزند.
چنان خواندم تو را تا بغض من خون شد.
چنان بر خاک افتادم،
که زانویم قیامش را ببرد از یاد.
اگر رحمت پس دیوار تو پنهان و مسدود است،
چرا هرگز به دستانم نمی‌افتد؟

حال اگر هستی،
پاسخ ده یکی در من تنیده پرسش من را:
چرا مردان بی‌تقصیر می‌میرند؟
چرا اهل ستم در برکت و نازند،
و سهم بی‌کسان تنها گریستن شد؟
تو خود طوفان به پا کردی به دستانت،
ولی دریا مقصر شد.
اگر عدل است این قانون،
مخواه از من که سر بر سجده اندازم.

تو آوای عبادتگاه می‌فهمی،
ولی زنجیر درد مردمان بینوا را چه؟
میدانم نمی‌بینی،
نمی‌فهمی.

ظالمان را برکتت دادی،
و چرک جرمشان را پاک کردی از دو دستان گناه‌آلود.
گناه دختران را می‌شماری با چنان وسواس،
ولی مردان ناپاکت…
به آسایش ورود آرند به درگاهت،
و خندان از سر میزان رها گردند.

نگاهی کن به این اجساد،
به پیکرهای بی‌جانی،
که بر روی هم از این وعده‌ها،
بی‌جان و انبارند!
این قوانین را تو بنوشتی اگر،
اگر این نظم و سامان است،
از این تن دور دار آن را.

تو را تا قلب آتش بردم و تنها،
در آن آتش،
خودم تنها و بی‌کس سوختم،
افسوس!
بهشتی را نمی‌خواهم،
که بر گورم شود برپا.
و پاسخ‌های دیرهنگام را هرگز نمی‌خواهم.

اگر تقدیر می‌خواهد ببندد چشم تارم را،
من اما چشم بینا را در این ظلمت طلب دارم.
بدان من از سر تردید خود ظالم نگردیدم،
ویران هم نگردیدم،
سراپا چشم و بیدارم.
اگر عشق تو تاوانش سکوت تلخ بیداد است،
پس این عشق جنون‌آسا،
یقین دارم که این عشق،
اشتباهم بود.
دروغین است اگر ایمان چنین باشد،
من آن را برنمی‌تابم.
مرا بشنو،
اگر هستی…

بازگشت به اشعار نو