عبور نرم آهو

​در آن روزی که در قاب بلور سرد،
دو اقیانوس ناپیدا،
نگاهم را به خود خواندند،
طلوع بی‌صدای چشم معصومت،
چو نوری در رگ تاریک من جوشید.

​نمی‌دانم چه سری خفته در آن جنگل مرموز،
که هر بار از شکوه رازدارش مست می‌گردم.
نگاهت پیچک سبزی‌ست،
که دور تار و پود جان من،
محکم گره خورده.
و من مانند برفی روی بام قلعه‌ای مغرور،
به شوق تابش گرمای چشمانت،
چه آرام و چه بی‌رنگ،
آب می‌گردم.

​هنوز از کوچه‌های خاطرم می‌پیچد این پژواک،
طنین گرم مادر،
که یک سال است خاموش است.
همان چشمی که در عمق نگاه تو،
شکوه دشت‌ها را دید و…
جیران خواند نامت را.
چه زیبا یافت،
میان آن دو چشمت،
خلوت ناب غزالان را.

اگر روزی کتابی از تپش‌های دلم در باد بنویسم،
یقین دارم که شبنم‌های چشمانت،
حروف سربی این قصه را جان می‌دهد،
ای ماه!
نگاه تو،
همان راز مگو،
در سطر سطر دفترم پیداست؛
و جان این کتاب شعر،
اعجاز حضور توست.

​در این سرمای بی‌رحم زمانه،
هیچ‌کس،
هرگز،
عبور نرم این جیران وحشی را نمی‌فهمد.
منم آن کاشف خوشبخت،
که تنها محرم این سرزمین بکر و پنهانم.

نگاهم کن!
که با هر بار دیدارت،
همان روز نخستین،
در دلم بیدار می‌گردد.
بمان در قاب چشمانم،
نگاه تو،
برای تا ابد خوشبخت ماندن،
بهترین معناست.

بازگشت به اشعار نو