معراج حباب‌ها

نگاهی کن به نقش خاک این دکان،
که از زنگار لک‌های پریشانش،
تراشد دست پنهانی بت دوران،
​حبابانی تهی از گوهر معنا،
سبکساران فراز آیند در این باد،
به پاس این تهی جانی،
بدون بال می‌رقصند.

​ولی نخ‌های ناپیدای این اوهام،
گره خورده به انگشتان طراران،
همان دستان غارتگر،
که می‌چرخاند این بت‌های خالی را…

​و در پایین این گرداب وهم‌آلود،
خردسالانی به سیمای خردمندان،
نگاشان محو این اعجاز پوشالی‌ست…
برای وهم یک تصویر،
خرد را در بهای هیچ می‌بازند.

بازگشت به اشعار نو