محراب بیداری

​به گاه آرمیدن در حریر قیرگون شب،
که می‌خوابد زمان در بستر نسیان،
تو تنها کوکب بیدار منظوم خیالم می‌شوی ای ماه.
غبار خستگی‌ها را ز پلکم می‌روبد یادت،
و نامت،
آخرین نجوای شیرین بر لب خواب است.
​
سحرگاهان،
هنوز آن دم که خورشید از حصار شب نتابیده،
هنوز آن دم که چشمم در طلسم خواب خوابیده،
تو در من می‌دمی چون اولین انوار بیداری.

تو پیش از صبح،
در محراب جان من طلوع روشنی‌بخشی.
​در این طومار پرتشویش عمر من،
به بوم سینه‌ام هرگز،
غزال عشق کس،
این‌سان خرامان پای ننهاده.
ندیدم هیچ معماری که در ویرانه‌ی دل،
چنین کاخ شکه‌مندی ز آرامش برافرازد.
​تو آن سرچشمه‌ی نابی،
که در شریان روزم،
خون بودن،
شوق ماندن می‌کنی جاری.
همان جادوی پنهانی،
که می‌سازد مرا چون صخره‌ای نستوه و پابرجا،
که تا در جنگل پیوندمان،
سبز و تنومندانه برخیزم…
برای تو،
برای وسعت آغوش پرمهرت.

بازگشت به اشعار نو