تب عشقی جنونآسا،
شرر در پیکرم افروخت،
زمان در بستر مرداب خاموشی،
ز پا افتاد،
و من در پیلهی تاریک فرسایش،
غریب و خسته میپوسم.
تو ای منجی،
تو ای اعجاز رستاخیز!
دو دست غرق در انوار قدسی را،
به محراب نیاز و خواهشی مفرط،
سراپا غرق در تسلیم،
میبوسم.
سعادت بیحضور تو،
سرابی در شب یلدای حرمان است،
همای بخت از بام سرایم رخت میبندد.
بمان در خلوت بطن وجود من،
که تا هستی به شریان نفس جاریست،
بدون تو،
جهانم گور تاریک زمستان است.