نگاهی میکنم گاهی،
به این اشیای پیرامون…
به روی میز کار من،
قلم، کاغذ، مداد و شعرهای خفته در دفتر،
و این میز و همان یک صندلی ساکت و آرام،
که هر روز و شبانگاهان،
مرا در خویش میگیرند.
اگر اینها زبان روزی بیاموزند،
هزاران قصهی ناگفته میگویند:
قلم از لرزش دستم،
ورق از بغض پنهانم،
و این میز صبور،
از خستگیهای تن و جانم.
میان این مداد خاکی و ساده،
که نتهای سکوتم را به روی صفحه میکارد،
و آن نیهای آغشته به جادوی مرکبها،
چه نجوای غریبی در دل این میز پنهان است…
مداد از سادگیهای خیال من،
از آن آهنگ بیتابی، سخن گوید.
قلمنی، مست و بیپروا،
به شوق جرعهای از آن دوات تیره و خاموش،
کلام خفته در جان را،
به رقص عشق میآرد.
اگر لب وا کند این نی،
ز درد خفته در بطن سیامشق پر از غوغا،
ز قوس نون و طنازی سین،
افسانه میخواند.
به روی قامت دیوار،
خطوط مست یک خطاطی زیبا،
و رنگ خفته در نقاشی دیروز.
اگر جان در بدن میداشت این تصویر،
ز چشمان تماشاگر،
هزاران مثنوی میخواند.
و آیینه…
تماشاچی هر روز من است بر روی این دیوار،
به تماشا میگذارد،
گذار عمر شیرین را…
سپیدیهای مویم را،
و چینهایی که آهسته،
به روی چهرهام،
ماوا گرفته.
اگر لب وا کند این شیشه،
از تکرار تصویرم،
ز پیریآمدنهای جوانسوزم،
هزاران قصه میگوید.
و آن سوتر، همان بستر،
همان تختی که این شبها،
بدون عطر آغوش شریک روزگار من،
پناه خستگیها و خیالات غریبم شد.
اگر بالین من لب وا کند روزی،
ز بیداری شبهایم،
ز جای خالی یارم،
سحرنازم،
سرود غصه میخواند.
نگاهم میکشد پر تا کتابخانه،
که در آغوش خود با مهر میدارد،
تمام قصههای خوانده و ناخواندهی من را.
کتاب نیمخوانده مانده در حسرت،
که دستانم ورق میسازدش آیا؟
و روی آنهمه چوبین قفسهای معلق بر تن دیوار،
پر از اشیای خاموشی،
که در گرد و غبار روزمرگیهای هر روزم،
فراموش نگاهم گشتهاند انگار.
تکانشان گر دهم،
از غربت این گوشه میگویند…
در اطرافم جهانی زنده بیدار است،
جهانی پر ز آواهای خاموشی،
که میخواهند با من گفتگو سازند.
و من،
تنهای این خلوت،
سراپا گوش میمانم،
برای قصههای دوستان بیزبان خویش.