در قاب یک تصویر،
آنجا که عطر کاهگل با شعر میآمیخت،
کنار خواب سبز یک مسافر،
همانجا که رسول آبها خفته،
تو بودی،
در پناه چادری از گل،
میان واژههای سبز،
خلوت کرده بودی مست و بیپروا.
نگاهت در خطوط سنگ،
رازی جستجو میکرد.
و من از پشت این فرسنگهای سرد،
به دنبال زلالی در جهان،
پرسهزنان بودم.
نوشتم با دلی مشتاق:
“سلامم را به آن پیغمبر باران رسان ای دوست.”
و پاسخ آمد از آن سوی اقیانوس:
“تورق در سطور دفترش کافیست.”
همین یک جمله،
چونان قطرهای بر خاک،
بر این بغض کویری،
بارش جان شد.
و با خود گفتم: این روح،
آشنای شعر و عرفان است.
در این غربت،
میان سایههای سرد،
به فکر چارهای بودم،
که از دیوار این بنبست پر گیری.
نوشتم سرد و بیپروا:
“بیا با کاغذی از جنس یک پیوند،
رها شو از قفس،
پرواز کن تا بام.”
گمان میکردم این دنیا،
فقط با برگههای عقل میچرخد.
ولی آن پرسش ثاقب،
چو برقی در شب تاریک جانم زد،
شراره بر تمام استخوانم زد:
“چرا پرواز در قابی دروغین؟”
چه رازی خفته در این پرسش طوفانی و کوتاه؟
کلامت کاخهای وهم را ویران و رسوا کرد،
و از یک حس بیرنگ و زلال و پاک،
برایم باوری از جنس تو،
از عشق برپا کرد.
ندیده،
در مدار جان گره خوردیم،
ز جنس یک مرام و یک زبان،
در آسمان بودیم.
تن از دیدار غافل بود و دل در اوج همرازی.
تو ای زیباترین تفسیر یک آغاز،
در این اعجاز،
حضور غایب سهراب،
شد سرچشمه پرواز.
پیمبرگونه در جانت کلامی خواند و شد پیدا،
و بیداد از پس این واژهها،
در عشق تو شیدا.
به یمن آن نگاه شسته در شبنم،
دچار هجمهی خوشبختیام،
مدهوش این رویا…