فصل شکوه

تماشا کن مرا اکنون،
نشسته برف سیمینی به بام تار موهایم،
و نقش پنجه و پنجم ز سال و ماه این دنیا،
به روی چهره‌ام پیداست.

کسانی در دل آیینه شاید برف می‌بینند،
فقط یک مرد مو اسپید پاییزی.
ولی من در سکوت سرد این شیشه،
تمام زوزه‌ی طوفان وحشی را،
که با فخر و غرور از بطن آن رَستم،
هنوز هم زنده و بیدار می‌بینم.

چه بیهوده است این تعجیل وهم‌آلود،
دویدن‌های پی‌درپی،
که در گرداب این تندی،
شتابان می‌رود هستی.

من اما یافتم در خود،
که هر خط عمیق چهره‌ام،
یادآور پیکار سنگ و تیشه در تقدیر این کوه است.
و هر یک زخم،
چو ریشه در دل صخره،
مرا در خود گره زد،
تا یکی چون کوه پابرجا،
بمانم سخت.
که هر یک تار موی من،
هزاران قصه‌ی خوابیده را در خویش می‌بافد،
و هر یک چین پیشانی،
نگهبان است بر این یادگار تلخ و شیرینم.

شگفتا از گذار عمر،
که هر چه پیش‌تر رفتم،
شکوه و معنی عشق و مدارا را،
درون ریشه‌ام،
انبوه‌تر دیدم.

سپیدی‌های این مو،
تاج فخری بر سرم گشته.
گرچه نقش پنج و پنجاه از گذار فصل‌های عمر،
مرا طی شد،
مرا پیر و زمین‌گیر زمان منگار؛
که چون تک‌خوشه‌ی شیرین پاییزی،
لبالب از شراب ناب دیرینم.
منم آن قامت مغرور،
گذرکرده ز صد طوفان این دوران.

بازگشت به اشعار نو