حافظ بیدار

کاش رویای دل‌انگیز تو بودم همه شب،
تا که چشمان تو لبریز حضورم می‌شد.
می‌نشستم آرام،
گوش بر خش‌خش پیراهن خوابت خاموش،
در سکوت شب تاریک و پر از تنهایی،
با نوایم غزل خواب تو را می‌خواندم،
هر شب آن‌گه که تو در خواب خوشت می‌رفتی…

​غنچه‌ی یاس سپیدی همه‌شب می‌چیدم،
تا ببافم ز وفا تاج گلی بر مویت.
می‌خزیدم به خیالت آرام،
تا بنوشم تب شیرین نفس‌هایت را،
تا تماشای تو را سر گیرم،
هر شب آن‌گه که تو در خواب خوشت می‌رفتی…

​کاش من حافظ بیدار حریمت بودم،
محو در سایه‌ی مژگان سیاهت،
بی‌خواب،
همچو شمعی که به بیداد شبت،
بس لرزان،
قطره در قطره،
گدازان به سکوتی تاریک،
تا مبادا غم دنیا به دلت ره یابد،
هر شب آن‌گه که تو در خواب خوشت می‌رفتی…

​من سراپا به تمنای خیالت سوزم،
تا تو آرام در این پیله‌ی شب خوابیدی.
سهم من از شب و این بیداری،
سوختن بود و چکیدن به دل تاریکی…
هر شب آن‌گه که تو در خواب خوشت می‌رفتی…

بازگشت به اشعار نو