ملامت‌جوی بازار عشق

​روی خود را گر بپوشی،
ماه‌رو،
سیمین‌بدن!
مشک غماز تو در عالم نمی‌ماند نهان.

​خرده بر حالم مگیر،
گر به سر می‌گردم از بی‌چارگی در کوی تو.
چون تو چوگان می‌زنی،
جرمی نباشد گوی را.

​روزگاری‌ست این قلم در حسرت دیدار توست،
ای نسیم صبحدم،
ای ماه دور انجمن!
گرچه صدها فرسخ افتاده‌ست بین شهر ما،
کلک زرینم نمی‌رقصد به شوقی جز غمت.

​پارسایان سلامت‌جوی را بگذار و رو،
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق.
عاشقان سوخته،
دوست می‌دارند این غوغا و های‌وهوی را.

​ای بهار خوش‌نسیم!
بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن،
بلکه سروی چون تو می‌باید،
کنار جوی ما.

​گر بهار آید هزاران بار در صد قرن دور،
مثل من دیگر نبینی در تمام باغ عشق،
شاعر بیداد را،
آن بلبل خوش‌گوی را.

​گر نمی‌یارم نهادن بوسه بر دستان تو،
چاره آن دانم که بر پایت بسایم روی را.

بازگشت به اشعار نو