رهایی در مه

بامدادان چون گشودم چشم‌ها را،
چین این بالین خالی،
نقشه‌ی یک کوچ بی‌برگشت بود.
دست بردم در شب تاریک خانه،
تا بیابم دست گرمت را ولی،
جای دستانت،
فقط تاریکی ممتد نشست.

خنده‌ات در پیش از این‌ها،
نقش گل‌های گلیم خانه بود؛
اینک اما،
این سکوت زهرآگین،
موریانه است و تمام تار و پودش می‌جود.

می‌رسد آیا صدایم از ره تاریک و دور؟
بار عشقت در دل من،
چمدانی مانده در یک ایستگاه خلوت است،
هیچ قطاری سمت آن راهی نشد.

سایه‌ی گلدان روی میز چوبی،
نیم‌رخ غمگین توست،
کز این ویرانه رو گرداند.
می‌برم نامت به گوش باد شب،
گوییا در قاب شب‌ها زنده‌ای.

بی‌خبر ماندم که تا کی، تا کجا،
زهر هجران و عذاب بی‌کران را،
سر کشم از جام جان خسته‌ام.
گاه پایان است و باید،
پنجره را رو به این تاریکی مطلق گشایم،
تا نسیم نیمه‌شب،
آخرین تار موی مانده بر بالین را،
برد با خود.
آری،
اکنون می‌سپارم من تو را،
دست باد.

بازگشت به اشعار نو