مشق ناشکیب

​ای درخت خوب‌منظر!
در سکوت شب نشستم،
خط به خط مشق جنونم،
بغض خود را می‌شکستم.
می‌کشم دست تمنا تا حوالی خیالت،
مرغ جانم پر کشیده تا هوای آشیانت.

​سال‌ها شد این نگاهم،
قاب می‌بندد خیالت را میان چشم خیسم،
تا مگر ثبتش کنم در سینه‌ی این روزگاران،
صحنه در صحنه خیالت را تجسم می‌کنم من.

وصف رویت،
در زبان من نگنجد،
تو فراتر از قیاسی،
ای سراپا دلفریبی.
گرچه در ظاهر صبورم،
می‌گدازد سینه از درد نهیبت.

روز و شب در قصه‌ی ما،
رنگ وارونه گرفته.
من در اینجا می‌شمارم لحظه‌های تار شب را،
تو در آنجا می‌درخشی در طلوع بی‌رقیبت!

زخم هجران خسته‌ام کرد،
هیچ درمانی در این عالم ندارم،
زنده‌ام با یاد تو،
با نوشداروی طبیبت.

​در شب تار جدایی،
می‌نوازم با پیانو درد خود را،
می‌زنم بر روی سازم نت به نت اندوه خود را،
تا برقصد در هوایت.
من ز سیلابت نترسم،
می‌سپارم جان و تن را بر نشیبت.

​پشت این شب‌های تاریک،
تو همان نور امیدی.
می‌نویسم تا بخوانی،
شعر من پرواز کرده،
تا رسد بر بام خانه‌ت.

ای که جانم بسته بر یک تار مویت،
سهم بیداد از تو و از این زمانه،
حسرتی جان‌سوز و قلبی ناشکیبت.

بازگشت به اشعار نو