در سوگ عارف

امروز در غبار تماشاگران مرگ،
خندید عابری.
و من از بهت این زوال،
لرزید شانه‌ام.
پایان آن شکوه و صلابت،
همین شب است؟

​ای پادشاه روشن اقلیم مهربانی،
سلطان قلب‌ها،
وقتی که از هیاهوی صحنه،
شکسته‌بال،
لبخند می‌زدی به تمنای رهگذر…
وقتی که بی‌دریغ،
در بزم بی‌نوایی یک کوچه در جنوب،
بی‌مزد و بی‌توقع و آرام،
آواز می‌شدی…

​حالا که وقت رفتن و پرواز آخر است،
در جان ما دوباره طنین تو می‌تپد،
اما تو رفته‌ای.

​آنان که خفته‌اند در این خاک سرد و تار،
در خواب روزگار،
از یاد می‌روند.
اما تو در ترانه‌ی این شهر زنده‌ای.
مردی که روی تخت دل خستگان نشست،
هرگز نمی‌رود،
از یاد روزگار.

بازگشت به اشعار نو