چکد نمنم،
عقیق داغ،
درون بغض این شیشه
و تو آرام جان هستی،
در این غوغا.
شبی را برق سوزانی درید از هم،
ولی پیش از تنور گرم این خانه،
نهیب باد و طوفانها،
دو تن را در دو بستر،
آنسوی دریای بیحاصل،
رها کرد و جدا انداخت.
همان پیمان که ما بستیم،
مدار گیج دو سیارهی تنهاست
که خورشید پگاه ما،
درون آسمان هم نمیتابد.
در اینجا،
دیرتر میافتد آن خورشید
ز روی شانهی این شهر،
که تا تکسایهی کشدار مردی را،
به دیوار دیار سرد،
سنجاقش کند با درد.
ولی آنجا،
حوالیهای پیراهن،
شمیم هل،
درون قوری چینی
گرفتار است…
زمان در لمس انگشتت
به روی دستهی چینی
مداوم میزند درجا.
تو در طول همان مرز پر از الفت،
مدام از جان درون ظرف میریزی،
و من اینسوی آب نیلگون،
تشنهترم امروز.
رها کن،
استکان هرگز نگردد پر،
که سهم ما از این امروز،
همین دم،
این هوای مانده در ظرف است…
دمی، در هالهی مهدار این دوری
میان بوسهی فنجان و لبهای من تشنه،
رها و گیج و سرگردان و آوارهست…