گاهی دلم برای خودم تنگ میشود،
وقتی که روزگار بدآهنگ میشود،
یک استکان چای و کمی قندم آرزوست.
دلتنگ شهر قمصر و بوی گلابها،
دلتنگ خاک خلوت سهراب خستهدل،
در من فضای عاطفه بیرنگ میشود،
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.
شیراز و تخت پرگهر پادشاهها
حافظ کجاست تازه کند جان واژهها؟
سعدیه و صفای مزار کهن کجاست؟
یک جرعه از دوبیتی طاهر بهانه است،
دلتنگ هگمتانه و آرام بوعلی،
دلتنگ بیستونم و پژواک تیشهها،
عشقی که جان صخره از آن شعله میکشید،
شیرین کجای قصه دلش سنگ میشود؟
این سینهی شکسته که دلسنگ میشود،
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.
باران رشت و خلوت گلسار یاد باد.
میدان ساعت و تپش تند لحظهها.
یک شب میان خلوت تبریزم آرزوست.
اینجا میان آهن و فولاد سرد و سخت،
نتهای این پیانو به دادم نمیرسند،
آهنگ تار و زخمهی سنتورم آرزوست.
دور از نگاه گرم سحرناز جان من،
بیداد واژهها قفس ننگ میشود،
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.
شاید اگر به راه دگر میشدم روان،
بیشک در آرزوی همین راه میشدم.
اما درون پیلهی این روزگار تار،
پای قدمزدن به جهان لنگ میشود،
وقتی که روزگار دلم سنگ میشود،
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.