کنار پنجره رفتی که پرده را بکشی
و روی خاطرهها خط انقضا بکشی
نگاه سرد خودت را به کوچه میدوزی
که دور رابطهمان مرز انزوا بکشی
لباس گرم نپوشیدهای هوا سرد است
کجا در این شب برفی به کوچه پا بکشی
چرا به جای جوابم سکوت میکاری
که خط فاصلهای رو به ناکجا بکشی
چه ساده میگذری از کنار این ماتم
که دست یخزدهام را چنین رها بکشی
دوباره پاکت سیگار را درآوردی
که کام آخر خود باز بیصدا بکشی
قدم قدم به در نیمهباز نزدیکی
که خط سایهی خود را از این فضا بکشی
مسیر کوچهی تاریک روبهروی تو است
که دور از این خفقان، یک نفس هوا بکشی
تو میروی که پس از کام آخر سیگار
صلیب مرگ مرا روی برفها بکشی