حدیث تشنگی

چشمه در آغاز جوشش قطره‌ای در خواب بود
سینه‌ی شفاف آبش غرق در مهتاب بود

​آتشی ناگه برآمد دشت و هامون را گرفت
شعله می‌رقصید و صحرا تشنه‌ی سیلاب بود

​خاک سوزان سوخت در حسرت که بارانی زند
در خیالش سایه‌ای از ابر هم نایاب بود

​باد دی کوبید و سرما تیشه بر پیکر کشید
زیر آن شلاق طوفان جان او بی‌تاب بود

​خسته از آشوب رفتن گوشه‌ای خلوت گزید
سهم او از این تکاپو خواب در مرداب بود

​رود سرکش صخره‌ها را در مسیرش می‌شکست
عاقبت در دور باطل مانده در گرداب بود

​ناگهان در اوج خلوت نغمه‌ی باران رسید
خسته‌جانی در بیابان محو این مضراب بود

​قطره چون برگشت و در آغوش آن دریا چکید
راز این سرگشتگی‌ها حل شدن در آب بود

بازگشت به غزل‌ها