چشمه در آغاز جوشش قطرهای در خواب بود
سینهی شفاف آبش غرق در مهتاب بود
آتشی ناگه برآمد دشت و هامون را گرفت
شعله میرقصید و صحرا تشنهی سیلاب بود
خاک سوزان سوخت در حسرت که بارانی زند
در خیالش سایهای از ابر هم نایاب بود
باد دی کوبید و سرما تیشه بر پیکر کشید
زیر آن شلاق طوفان جان او بیتاب بود
خسته از آشوب رفتن گوشهای خلوت گزید
سهم او از این تکاپو خواب در مرداب بود
رود سرکش صخرهها را در مسیرش میشکست
عاقبت در دور باطل مانده در گرداب بود
ناگهان در اوج خلوت نغمهی باران رسید
خستهجانی در بیابان محو این مضراب بود
قطره چون برگشت و در آغوش آن دریا چکید
راز این سرگشتگیها حل شدن در آب بود