چه میخواهم ز خود از این جهان بیصدای من
کجا گم شد درون من نوای آشنای من
درون سینه بغضی خسته مینالید برگردم
که میآشفت جان را نالهی بیانتهای من
چنان طوفان ویرانگر مرا پس میزند از خویش
که میپیچد به دیوار دلم بانگ رسای من
قفس شد آسمان من در این شبهای بیروزن
شکسته بال پروازم در وهم هوای من
چراغی خسته در چشمم هنوز از دور میسوزد
شبی چون آه میگرید درون روشنای من
نه آرام رهایی مانده، نه زنجیر ماندنها
میان این دو سرگردان دل بیماجرای من
به هر سویی که رو کردم سرابی سرد و بیپایان
که میگردد درون خویش تکرار خطای من
چه بیدادیست در این قاب تاریک و غبارآلود
که میجویم درون خویش آن خویش جدای من