بهار سحر

عاقبت پایان این شب‌های هجران می‌رسد
دردهای کهنه‌ام روزی به درمان می‌رسد

​همچو سعدی در فراقت ناخوشم ای ماه من
لیک دانم بخت ما هم رو به سامان می‌رسد

​سوختم در آتش دوری و دم در می‌کشم
آب حیوان عاقبت بر کام عطشان می‌رسد

​طعنه‌ها خوردم از این و آن که یارت برنگشت
صبر ایوبم به کوری حسودان می‌رسد

​پاسخ معشوق سعدی گرچه قلبش را شکست
یار من با خنده‌ای بر جان ویران می‌رسد

​پرده‌ی تاریک غربت می‌رود از پیش رو
چون سحر، زیبای من، همچون بهاران می‌رسد

​تا غبار راه را از چهره‌اش پاکی کنم
اشک شوقم در قدم‌هایش چو باران می‌رسد

​چشم بیداد از غم دوری اگرچه خون گریست
دست گرمش عاقبت بر روی گریان می‌رسد

بازگشت به غزل‌ها