عاقبت پایان این شبهای هجران میرسد
دردهای کهنهام روزی به درمان میرسد
همچو سعدی در فراقت ناخوشم ای ماه من
لیک دانم بخت ما هم رو به سامان میرسد
سوختم در آتش دوری و دم در میکشم
آب حیوان عاقبت بر کام عطشان میرسد
طعنهها خوردم از این و آن که یارت برنگشت
صبر ایوبم به کوری حسودان میرسد
پاسخ معشوق سعدی گرچه قلبش را شکست
یار من با خندهای بر جان ویران میرسد
پردهی تاریک غربت میرود از پیش رو
چون سحر، زیبای من، همچون بهاران میرسد
تا غبار راه را از چهرهاش پاکی کنم
اشک شوقم در قدمهایش چو باران میرسد
چشم بیداد از غم دوری اگرچه خون گریست
دست گرمش عاقبت بر روی گریان میرسد