بزم جنون

عشق چون بیدار گردد دل ز دنیا می‌رود
قطره‌ی بی‌تاب عاشق سوی دریا می‌رود

​خاک این عالم ندارد طاقت پرواز عشق
مرغ جان از این قفس تا عرش اعلا می‌رود

​راز این دیوانگی را از نسیم شب بپرس
کز سر زلفش به سوی دشت و صحرا می‌رود

​چون جنون در کوچه‌ی دلداده‌ها خیمه زند
عقل دوراندیش ما مدهوش و رسوا می‌رود

​هر که در بزم غمت پیمانه‌ی دُردی کشید
در پی مقصود خود بی‌باک و تنها می‌رود

​ما که در کنج شبستان دل به یادت بسته‌ایم
غصه‌ی تاریکمان با روی زیبا می‌رود

​جان بیداد است چون نی خالی از آوای خویش
با دم عشاق، بانگش تا ثریا می‌رود

بازگشت به غزل‌ها