عشق چون بیدار گردد دل ز دنیا میرود
قطرهی بیتاب عاشق سوی دریا میرود
خاک این عالم ندارد طاقت پرواز عشق
مرغ جان از این قفس تا عرش اعلا میرود
راز این دیوانگی را از نسیم شب بپرس
کز سر زلفش به سوی دشت و صحرا میرود
چون جنون در کوچهی دلدادهها خیمه زند
عقل دوراندیش ما مدهوش و رسوا میرود
هر که در بزم غمت پیمانهی دُردی کشید
در پی مقصود خود بیباک و تنها میرود
ما که در کنج شبستان دل به یادت بستهایم
غصهی تاریکمان با روی زیبا میرود
جان بیداد است چون نی خالی از آوای خویش
با دم عشاق، بانگش تا ثریا میرود