طرّه‌ی بیداد

زاهد ظاهرپرست از جام رندان می بنوش
پند بی‌حاصل رها کن خرقه‌ی رندی بپوش

​راز مستی را مجوی از مدعی ای بی‌خبر
باش در بزم طریقت عیب یاران پرده‌ پوش

​یار شیرین‌لب ربود از جان عشاق اختیار
مستی چشم سیاهش می‌زند بر جان خروش

​زلف پُرچین، موی مشکین، طرّه‌های بی‌قرار
زهد زاهد را به رقص آرد چو افشاند به دوش

​گر رسد دستم به یک تار از پریشان‌زلف یار
می‌گذارم عمر‌ خود را مست و رند و باده‌نوش

​عمر شیرین می‌رود چون آب جوی از دست ما
بشنو از آواز مطرب نغمه‌های پرخروش

​زهد و ایمان گر رود با طرّه‌ای از زلف یار
چون دگر بیداد می‌ماند در این غوغا به هوش

بازگشت به غزل‌ها