پرده که افتاد دلم تاب تماشا نداشت
دیدن آن جلوه مرا طاقت معنا نداشت
هر چه که دیدم همه یک ذره ز دریا نبود
چشم مرا غیرت آن وسعت پیدا نداشت
گفتمش این دیدهشدن عین حقیقت بود
لب به سخن رفت ولی جرات نجوا نداشت
شور یقین در طلبش از نفس افتاده بود
عقل دگر نیست شد و همت غوغا نداشت
عشق مرا دید در آن حیرت و درماندگی
مجمری افروخت که دیگر سر سودا نداشت
آتش بیداد شد این سوخت ز پا تا به سر
گشت غباری که دگر حسرت فردا نداشت