حشر بی‌خویشان

از خویش سفر کردیم بی‌بال و پر و بی‌پا
در نور فنا گشتیم هم قطره و هم دریا

عقلی که قفس می‌بافت در شعله‌ی عشقش سوخت
زنجیر خرد پاره دیوانه شد این دانا

ما خانه‌براندازان در کوی تو آواره
رَستیم ز بند نام رفتیم از این دنیا

آن شعله که در جان است از طور تجلی بود
خاکستر ما رقصان در باد سر صحرا

صد کوه منیت را یک آه سحر بشکافت
تا در دل این آوار شد گنج عدم پیدا

جویای تو می‌گشتیم در کعبه و بت‌خانه
غافل که تویی پنهان در خلوت این سودا

چون پرده ز رخ برداشت از راز نهان ما
دیدیم که خود بودیم هم شاهد و هم شیدا

تصویر دو عالم ریخت آیینه به هم پیوست
ما موج عدم گشتیم در بستر این دریا

نی کعبه به جا مانده نی قبله‌نمای عقل
مستانه طواف آریم در خلوت ناپیدا

خورشید اگر تابد از ذره چه می‌ماند
سایه نبرد راهی در ساحت آن یکتا

بی‌سر به سجود آییم بی‌دست بغل گیریم
در حلقه‌ی بی‌خویشان مستانه و بی‌پروا

ای ساقی آتش‌دست جامی دگر از می ده
تا مست الست آییم تا حشر دگر فردا

لبریز تماشاییم در اوج فراموشی
بگذار که خاموشی سر بر کشد از مینا

آتش به الفبا زد این صیحه‌ی جان‌افزا
خاموش شو ای عاشق پایان بده این غوغا

ما هیچ در این هیچیم در سایه‌ی الطافش
ای هیچ بزن چرخی در وسعت این پهنا

بازگشت به غزل‌ها