همین که چشم گشایی بر این جهان خورشید
عقب کشد ز حسادت در آسمان خورشید
هنوز چشم سحر وا نکرده بر دنیا
تو را گرفتهام آغوش پیش از آن خورشید
نخست بوسه به پیشانی تو میکارم
سپس نظاره کنم آسمان و آن خورشید
جهان حوالهی گرمی به دامن روز است
مرا تویی نفسافروز، مهربان خورشید
اگرچه از افق خاک نور میریزد
تو از آفاق جان من برآمدی خورشید
زمین ز تابش او زنده میشود هر روز
من از تبسم تو زنده میشوم خورشید
به هر که روشنی و شور میدهد آن یک
تو مرا شور و مهر و نور میدهی خورشید
چه حاجت است به خورشید آسمان وقتی
طلوع میدمد از دیدهگان تو خورشید
برای عالم اگر صبح میرسد از او
برای من تویی آغاز هر زمان خورشید