داغ بی‌نشان

دل داده‌‌ام به یاری دیوانه‌وار رفته
عشقش به جان نشسته اما قرار رفته

گفتم که پای عشقش سر می‌دهم به شادی
غافل که او به تندی از این دیار رفته

مِهرش به دل فتاده چون داغ بی‌نشانی
در حسرتش نگاهم تا کوه‌سار رفته

چون باد او گذر کرد از باغ بی‌بهانه
عطرش هنوز اما در هر بهار رفته

رفته ولی بماند این قصه بر زبانم
دل در غمش گرفتار تن بی‌قرار رفته

هر لحظه از نگاهش شعری به دل سرودم
اما چه سود رازم در احتضار رفته

گفتم که آشیانی بر عشق او بسازم
دیدم که پر گشوده از شاخسار رفته

پایان نمی‌پذیرد این قصه‌ی جدایی
بیداد خسته از غم در هر غبار رفته

بازگشت به غزل‌ها