صبح وصل

شیشه زد بر پیکرت آن زخم اما جان ماست
در شب تاریک غربت گریه هم‌پیمان ماست

​هفت روز تلخ و تاریک و پر از دلواپسی
این سکوت ممتد شب میله‌ی زندان ماست

​راه مسدود است و بغضی در گلو مانده اسیر
درد بی‌رحم جدایی دشنه‌ی پنهان ماست

​ناگهان آمد صدایت از پس دیوار شب
آن نوای خسته‌ی تو بارش باران ماست

​گفته‌ای تنها خیالم دیدن روی تو بود
این کلام پر ز دردت آتش و طوفان ماست

​من بدون تو در این دنیا سرابی باطلم
بی‌حضور تو تمام زندگی ویران ماست

​گرچه اکنون در میان آتش و خاکستریم
روشنایی در مسیر نقطه‌ی پایان ماست

​می‌دمد بیداد روزی صبح وصل از کوی یار
دست در دست تو بودن چاره و درمان ماست

بازگشت به غزل‌ها