سراب نور

باد می‌آید که این ویرانه را ویران کند
آتش پنهان دل را شعله‌ای سوزان کند

جغد شب بر شاخه‌ی خشکیده‌ی جانم نشست
تا مگر این بغض تاریک مرا درمان کند

ساقیا خون دلم را در گلوی خُم بریز
مستی ما دردهای کهنه را عریان کند

سایه‌ام از من گریزان است در شب‌های سرد
ترس دارد سایه هم با بی‌کسان پیمان کند

ناگهان در اوج این شب‌های سرد و بی‌تپش
یاد رویش می‌رسد خورشید را مهمان کند

می‌دمد در جان من گرمای شوقی آتشین
شام این دی‌ماه من را صبح تابستان کند

مژده می‌آرد که پایان می‌رسد این فصل سرد
تا که این ویرانه را آباد و آبادان کند

سینه‌ام را می‌گشودم پیش آن خورشید گرم
تا که جان را در حریمش از بلا پنهان کند

دل گمان می‌برد آن گرمای خورشید امید
می‌رسد تا رنج این آواره را پایان کند

غافل از آنکه سراب نور هم همدست باد
هستی بیداد را ویران‌تر از ویران کند

بازگشت به غزل‌ها