ای کآب زندگانی من در دهان توست
تیر هلاک ظاهر من در کمان توست (سعدی)
بیحاجت است مستیام از بادهی بهشت
تا نشئهی خمار من از شوکران توست
چشمم به سوی عالم خاکی نمیرود
جایی که ماه روشن من در جهان توست
در شبنشینی غم هجران بیامان
تنها فروغ خلوت من کهکشان توست
دل بر نوای هیچ غریبی نمیدهم
زیباترین ترانهی عالم بیان توست
هرگز نمیرسد به بهار دلم خزان
تا ریشههای جان و دلم در امان توست
گر در قفس اسیرم و پربستهام چه باک
پرواز مرغ خاطر من در کران توست
این قلب زار و خستهی بیداد تا ابد
آئینهدار قامت سرو روان توست