نفحهای آورده با خود از حریم نوبهار
مینوازد باد صبح از گندمستان زلف یار
خیر بادا راه آن مسعود من کاو از کرم
نوشدارویی رساند بر من و این حال زار
بیقرارم، ساز جانم در سکوت افتاده است
منتظر تا دست او در پرده آرد چنگ و تار
خیره ماندهست این نگاه خسته بر دروازهها
سایهای بیند مگر در امتداد این حصار
هیچ پیکی از دیار او نمیآید پدید
تا گشاید عقدهای یا آنکه گردد غمگسار
شعلهور شد جان و تن در بوتهی هجران او
باد حسرت میبرد خاکسترم تا کوی یار
گفتم از درد فراقش با نسیم نیمشب
ناله سر داد و گریست این چرخ پیر کجمدار
غم گرامی دار بیداد اندر این دیر خراب
زانکه از ما در جهان این قصه ماند یادگار