من بندهی آن چشم غزلخوان نگارم
با پند خردمند جهان کار ندارم
گویند که از عشق حذر کن، نتوانم
دیوانهام و گوش به عاقل نسپارم
عشق آمد و با غارت دل عقل بههم ریخت
آواره شدم رفت ز کف صبر و قرارم
پروانهصفت در دل این شعله بگردم
میسوزم و از آتش آن باک ندارم
من مست می عشق ویام باده نیارید
تا هست خیالش به سرم مست و خمارم
تاریک شده خانهی دل در شب غربت
روشن نشود روز سحر نیست کنارم
بیدادم و در حسرت آن روز وصالم
تا جان به فدای قدم یار برآرم