مرثیه‌ای بر درنگ

نشان پای تو دیدم ولی به خواب چه سود
سراغت از دل شب خواستم جواب چه سود

ببار ابر پریشان بغض‌های کهن
که خشک‌سالی جانم رسیده آب چه سود

نه شوق ماندن من را کسی رقم زده است
نه راهِ رفتنم آغوش بی‌حساب چه سود

بهار بود و دلم را گره زدم به نسیم
گذشت فصل، دگر وعده‌ی سراب چه سود

به انتظار نشستم، کنون زمانه گذشت
غبار بر دل و دیده نشست شتاب چه سود

اگرچه آه مرا آسمان شنید، دریغ
برای بی‌خبری‌های تو عتاب چه سود

چراغ مرد و به پایان رسید بیدادت
به حال دیده‌ی حسرت در این تراب چه سود

بازگشت به غزل‌ها