ایستگاه آخر

مثل یک چای رها مانده کنار پنجره
سرد و خاموشم پر از بغضم میان حنجره

​مثل یک عکس قدیمی در میان یک کتاب
خاک خوردم سال‌ها در انزوای خاطره

​من شبیه ایستگاهی آخر وقت قطار
خسته‌ام، پر می‌شوم از بوق‌های دلهره

​ساعت دیواری من هم پس از تو خواب ماند
تا نبیند رفتنت را از میان پنجره

​کوچه‌های شهر را هر شب پیاده می‌روم
دور باطل می‌زنم در امتداد دایره

دوش خواندم این غزل را پای تیر کوچه‌تان
مویه کردم در سیاهی هم‌صدا با زنجره

بازگشت به غزل‌ها