تا گشودی در کمین عقل و دینم دام را
باختم در نرد عشقت اعتبار و نام را
لُجّهی مواج چشمت در یم مستی فکند
موج قهرت میبرد این زورق ناکام را
ساقیا از بادهی گلگون لبالب کن قدح
تا حلاوت بخشد این صهبای شیرین، کام را
رهرو کوی جنون در مسلخ سودا شناخت
سرّ آغاز و رموز این جنونفرجام را
مُهر حرمان بر لب اما در دلم غوغای حشر
با سرشک خون نگارم محنت ایام را
ای صبا گر میروی سوی حریم کوی دوست
عرضه کن بر آستانش حسرت پیغام را
سوختم در آتش هجران تو پروانهوار
میپرستم شعلههای این غم و آلام را
خون ببارد چشم بیداد از غم دیجور هجر
تا تجلی رُخت روشن کند این شام را