بیتو شبهایم پر از رویای دور افتاده است
دل به هر سو در پی سودای دور افتاده است
در هوای خاطراتت ماندهام بیتاب و سرد
کوچههایم خالی از گرمای دور افتاده است
یاد تو با هر نسیمی میوزد بر جان من
باغ قلبم تشنهی رویای دور افتاده است
چشم من در حسرت رد قدمهایت هنوز
خیره در تاریکی فردای دور افتاده است
در سکوت تلخ این شبها دلم گم میشود
روح من سرگشته در دنیای دور افتاده است
باز میخوانم تو را در خوابهای بیصدا
یاد تو چون سایهای بر جای دور افتاده است
قصهی بیداد در این کنج خلوت سر نشد
قایقم در حسرت دریای دور افتاده است