باز هوای لبت مست و خرابم کند
آتش سوداییات در تب و تابم کند
ساقی بزم الست ریخت چو باده به جام
گفت که این قطره می بحر سرابم کند
موج تجلی رسید کشتی عقل اوفتاد
عشق بفرمود تا غرق در آبم کند
زاهد سجادهکش طعنه به مستی مزن
مستی این میکده فخر شبابم کند
مرغ قفس کی چشد لذت پرواز را
شوق تو از بند تن باز مجابم کند
در پی سیمرغ عشق بال و پرم سوختند
تا که در این سوختن عین صوابم کند
گرچه چو نی در فغان نالم از این افتراق
وصل تو آخر شبی چنگ و ربابم کند
پردهی پندار در چهره جانان نگر
نور رخش فارغ از پرده و خوابم کند
ای دل از این ماجرا لب به سخن وا مکن
ترس که این عاشقی خانهخرابم کند