قبله‌گاه راز

ای در طواف روی تو صد کعبه در نماز
محراب روی ماه تو شد قبله‌گاه راز

​دل داده‌ام به دست تو ای شاه دل‌فریب
صد جان فدای خنده‌ی شیرین و چشم ناز

​دل برده‌ای ز من به نگاهی کرشمه‌ساز
آتش زدی به جان و دلم یار دل‌نواز

​چون شمع نیمه‌جان به هوایت چکیده‌ام
روز و شبم ز هجر تو در سوز و در گداز

​جان در هوای وصل تو از خود رها شده‌ست
سیمرغ دل پریده به اقلیم بی‌نیاز

​ای مرغ جان ز تنگ قفس بال و پر گشا
در کوی وصل یار بکن نغمه را فراز

​از خود بریده‌ام که به دلبر رسیده‌ام
باب وصال حضرت جانانه گشته باز

​بیداد اگر که طالب دیدار دلبری
کوته کن این حکایت هجر و شب دراز

بازگشت به غزل‌ها