زدم بیرون از این دفتر خیابان غرق باران بود
کنار باجهی تلفن جوانی گیج و حیران بود
به سویش رفتم و گفتم: رفیق اینجا چه میخواهی
نگاهم کرد و زد زیر لبی خنده پریشان بود
سرش را تکیه داده روی شیشه گنگ و وهمآلود
تنی لاغر، رگ پیشانیاش درگیر عصیان بود
جلو رفتم تصویرش درون شیشه میلرزید
همان بغضی که در شبهای تنهایی غزلخوان بود
شدم شرمنده از آن آرزوهایی که جان دادند
از آن بیداد پرشوری که در این سینه زندان بود
نخی سیگار آوردم که آرامش کنم شاید
سراپا غرق در نفرت صدای بغض پنهان بود
چنان زد سیلی تلخی که روی خاک افتادم
سکوتش گور تاریک هزاران شعر ویران بود
کشیدم آه و با گریه به او گفتم: حلالم کن
تمام سهم من از تو همین تصویر گریان بود
همان بیتی که مینالد ز شرم زندگانیها*
طنین گریههایم در سکوت این خیابان بود
به زحمت روی پا ماندم در آن سرمای پاییزی
فقط یک سایه زیر ضربههای تند باران بود
* از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم (شهریار)