در سوگ مادر

شب گذشت و دل هنوز از غم رهایم نیست، نیست
آسمانِ بی‌ستاره هم‌صدایم نیست، نیست

هر چه کردم از غمت دل را جدا سازم نشد
در دلم جز داغ هجران آشنایم نیست، نیست

عشق با هر موج دریا می‌زند بر ساحلم
جز تلاطم در دل دریای چایم نیست، نیست

زخمِ دوری هر نفس بر جان من تازه‌تر است
مرهمی بر دردهای بی‌دوایم نیست، نیست

با خیالت هر شبی بیدار و دل‌خون مانده‌ام
لحظه‌ای با یاد تو آرام و پایم نیست، نیست

هر قدم در جاده‌های بی‌کسی تنهاترم
همرهی جز خاطراتت در عزایم نیست، نیست

چشم بر راهت نشستم، چشم‌هایم خسته‌اند
دیدن رویت دریغ حتا به خوابم نیست، نیست

مادرم مهرت هنوز در جان من جاری‌ و بس
هیچکس در این جهان چون تو برایم نیست، نیست

بازگشت به غزل‌ها