شام تنهایی

به حسرت بار دیگر رفته‌ام در جستجوی دل
که پیدا می‌شود آیا نشان از آرزوی دل

جوانی رفت و غفلت ماند عمر از دست شد آسان
نمی‌داند کسی امروز قدر گفت‌وگوی دل

دل از دنیا برید آخر ز بی‌مهری و سردی‌ها
خدایا کاش می‌پرسید کس از رنگ و روی دل

به یاد روزگاران پای غم بر شانه می‌سایم
که دیگر رنگ شادی نیست در این های و هوی دل

به کوه و دشت می‌گردم که شاید بوی او یابم
به هر سنگی که می‌بوسم بجویم عطر و بوی دل

نسیمی از دیار یار اگر برخیزد امشب هم
ببارد اشک حسرت را به خلوت‌های کوی دل

چه سنگین است این دوری چه سخت است این جدایی‌ها
خداوندا که باز آرد دل آرام‌جوی دل

به پای عشق جان دادم غبار راه شد جانم
که عشقت جاودان ماند درون چارسوی دل

همی بیداد گفتا این سخن با شام تنهایی
که جز عشق تو پایان نیست بر راز مگوی دل

بازگشت به غزل‌ها