هفت شهر سحرناز

عطر آغوشت بپیچد در سکوت شب چو راز
تشنه گرمای دستت مانده‌ام بانوی ناز

​ای سحرنازم، بهار بی‌خزان عمر من
بی حضورت چنگ هستی را نباشد کوک و ساز

​با پیامت می‌دمد در سینه جانی تازه‌تر
می‌شوم با عشق تو در اوج محنت سرفراز

​در هوای دیدنت شب‌ها مدارا کرده‌ام
عشق تو در تیرگی‌ها گشته بر من چاره‌ساز

​پنج وادی طی شد و اکنون در امید وصال
می‌کشم در پیشگاهت نغمه‌های جان‌نواز

​گر دو منزل مانده تا پایان این هجران یار
صبر می‌باید در این یلدای پر سوز و گداز

​ای که بیداد است نامت شکوه از دوری مکن
زان که عشق پخته در این کوره گردد کارساز

بازگشت به غزل‌ها