عطر آغوشت بپیچد در سکوت شب چو راز
تشنه گرمای دستت ماندهام بانوی ناز
ای سحرنازم، بهار بیخزان عمر من
بی حضورت چنگ هستی را نباشد کوک و ساز
با پیامت میدمد در سینه جانی تازهتر
میشوم با عشق تو در اوج محنت سرفراز
در هوای دیدنت شبها مدارا کردهام
عشق تو در تیرگیها گشته بر من چارهساز
پنج وادی طی شد و اکنون در امید وصال
میکشم در پیشگاهت نغمههای جاننواز
گر دو منزل مانده تا پایان این هجران یار
صبر میباید در این یلدای پر سوز و گداز
ای که بیداد است نامت شکوه از دوری مکن
زان که عشق پخته در این کوره گردد کارساز