بن‌بست آغوش

رها کردم تمام شهر را در خواب سیمانی
گرفتم رد عطرت را در این بغض زمستانی

​قدم‌هایم پر از تاول مسیرم غرق تاریکی
به دنبال تو می‌گشتم در این شب‌های حیرانی

​هزاران عابر خسته شبیه سایه می‌رفتند
سکوت جاده‌ها پر بود از اندوه ویرانی

​رسیدم عاقبت تا کوچه‌ی بن‌بست آغوشت
دری وا شد به روی باغ سرسبز چراغانی

رساندم مرغ طوفان‌دیده را تا بند گیسویت
که با تو خط کشم بر روی هر کابوس پنهانی

ولی تا دست لرزانم به سوی زلف تو آمد
عقب رفتی و گفتی: این خیابان را نمی‌دانی

​چه بن‌بستی! تو اصلاً منتظر بودی؟ نه… فهمیدم
که سهم دیگری بود چلچراغ و آن چراغانی

نگاهم روی در خشکید و لبخندم فرو پاشید
شدم یک‌باره در بهت همان تصویر زندانی

​دوباره مرغ طوفان‌دیده در آغوش باد افتاد
من و جاده من و تاریکی و درد پشیمانی…

بازگشت به غزل‌ها