دلتنگی مدام

در این هوای ابری و پر راز دلتنگ می‌شوم
با یاد آن سپیدی آغاز دلتنگ می‌شوم

​باران گرفته تا که بپوشاند اشک را
با این نوای خسته و بی‌ساز دلتنگ می‌شوم

​آن روز برف بود و جهان غرق در سکوت
بی‌تو برای خنده و آواز دلتنگ می‌شوم

​غران و تند می‌زند این بارش کبود
در گیر و دار این غم غماز دلتنگ می‌شوم

​ای خنده‌ات طلوع بهار و امید من
در حسرت جادوی سِحرِ ناز دلتنگ می‌شوم

​حتی میان گرمی آغوش امن تو
نزدیک من نشسته‌ای و باز دلتنگ می‌شوم

دستت میان دست من و چشم در نگاه
در اوج وصل با تب پرواز دلتنگ می‌شوم

بازگشت به غزل‌ها