یادگار شمع

ای دل مرو دگر به طلب بی‌قرار خویش
بنشین به درد خویش رها از غبار خویش

دردت ز توست و خویش دوایی دو پاره‌ای
زخمی ولی شکوفه‌زده در بهار خویش

هر سو دویده‌ای به هوس‌های بی‌امان
آخر شدی ز خویش تهی در مدار خویش

آتش شدی نسوختی از غیر از خودی
این سوختن چه سخت شد از اختیار خویش

ما قطره‌ایم و خسته از امواج بودنیم
آرام می‌رویم به دریا به کار خویش

چون شمع روشنی‌ست مرا درد سوختن
بیداد بین که سوخت دل از یادگار خویش

بازگشت به غزل‌ها